|
اینجا کلبه عشقی من است این کلبه وسعتی دارد به اندازه دلم و فضایی به حجم حضورم آنقدر بزرگ است که صدایم از آن سو به این سو به گوش می رسد که می گوید سلام ..............تقدیم به تمامی آنانی که هنوز هم تکه ای از آسمان در چشمانشان جِرعه ای از دریا در دستانشان وتبسمی زیبا از خاطره ایثار گل های سرخ در معبد ارغوانی دل هایشان به یادگار مانده است. Home Archive Archives فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 Links عشق من آسو بهشت مریوان آخرین برگ امید باز هم دستهایم به یادت شعر گفت آبجی حمیده دلشدگان اسیر سرنوشت خیال خاطره اعترافات یک عاشق تازه های ادبی لحظه هارو با تو بودن تنها ترین دنیای من وشما دلشکسته دل شکسته (آیناز مزرع سبز من ورزش هاي رزمي شهرستان مريوان سايه ي هيچ...! شعر هاي عاشقانه پسر سنندجي بي تو از شبهاي من.. با غريبه هاي آشنا همسفر با موج مهتابي ديگرو من بي تو ماه و ستاره وقتي تنها ميشم از صداي سخن عشق نديدم خوشتر نصب سنگ ساختماني :: قالب ساز :: Search Logos Status افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
دل شکسته
ما آن پاک دلانیم که به کس کینه نداریم یک شهر پراز دشمن ویک دوست نداریم خداحافظ
سلام اميدوارم حال همتون خوب باشه اين اخرين نوشته اي كه تو اين وبلاگ مينويسم
چون بنا به دلايلي مي خوام تعطيلش كنم از تمام دوستاني كه به دل شكسته من سر زدن
ممنونم وآرزوي سلامتي براشون دارم اميدوارم هميشه موفق و شاد باشند و
مواظب دلاتونم باشيد. کسی منو نشناخت چون من در خودم گمم
دنبال خود می گردم تو دنیایی تنهایی یام
پس بزار اعتراف کنم که من از يك شكست عاشقانه مي آيم ،بگذار همه براي اين اعتراف تلخ
سرزنشم كنند.شكست نه براي پنهان كردن است نه بهانه پنهان شدن. . مي گويند از صبح بنويس،از آفتاب ومن چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت ، باران پنچره چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش هاي مثبت مي خواهد وآدم هاي خوشحال ،اما من گمان مي كنم اين خيلي خوب است كه نمي توانم اداي آدم هاي خوشبخت را در بياورم. بي ستاره ام و زرد با طعم معطر پاييز، كه حضورش تنها معجزه لحظه هاي تنهايي من است. قيمت وفا شايد گران تر از آن بود كه بهانه دوست داشتني زندگيم از عهده داشتنش برآيد. سقف اعتماد تعميري ست،مدام چكه مي كند،آغوش ترانه ها همچنان ازعطرتن او كه بايد پر باشد خالي ست ،نمي توانم باورش كنم نه رفتنش ونه ماندنش را. مهم نيست تمام سرزنش ها را مي پذيرم به بهانه تولد حقايق غم انگيزي كه درد را به درد مي آورد وآتش را مي سوزاند. غم سنگيني است اگر سرنخواستن دلي دعوا باشد .اما هميشه حق با برنده نيست،مي شود در عين بازنده بودن سربلند بود و او را از كوچه پس كوچه هاي دنيا گدايي كرد. قرار بود حقيقت را بگويم سخت ست،بي علاج ست،دانستنش آدم را مي كشد،گريه شبانه ميآورد ،اما همين است خبر كاملآ ناگوار و واقعي است كه من از چشم او افتادام
ولي نمي دانم چرا
سكوت مي كنم تا به خاك سپردن آخرين خاكستري هاي آرزوي برباد رفته ام آبرومندانه باشد گريه مي كنم باشكوه، مثل اقيانوس،بلند مثل اورست،او نمي شنود و نمي داند كه
ماه، خوشبختي مشترك همه بي ستاره هاست. يك سوال كوچك مي ماند براي پرسيدن از كسي كه بي پاسخ ترين سوال فكر
آشفته من است:
چي كار كرد اين دل سادم كه از چشم تو افتادم ؟
|+|
زيبا ترين قلب
زيباترين قلب روزي مردي جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در آن منطقه دارد جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملآ سالمبود و هيچ خد شه اي برآن وارد نشده بود وهمه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.مرد با كمال افتخار صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .ناگهان پيرمردي جلوي جمع امد وگفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پيرمرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود .قسمت هاي از قلب او برداشته شده وتكه هاي جايگزين آن شده بود وآنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه هاي دندانه دندانه در آن ديده مي شد .در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن را پر نكرده بود ،مردم به قلب پيره مرد خيره شده بودند با خود مي گفتند كه چه طور او ادعا مي كند كه زيباترين قلب را دارد ؟ مرد جوان به پيره مرد اشاره كرد و گفت تو حتمآ شوخي مي كني :قلب خود را با قلب من مقايسه كن قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي وخراش است .پيرمرد گفت درست است .قلب تو سالم به نطر مي رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي كنم .هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشق را به اوداده ام،من بخشي از قلبم را جدا كرده ام وبه او بخشيده ام .گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه ي بخشيده شده قرار داده ام :اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هايي دندانه دندانه درقلبم وجود دارد كه برايم عزيزند :چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلب رابه كساني بخشيده ام اما انها چيزي از قلبشان را به من نداده ند ،اينها همين شيارهاي عميق هستند .گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام .اميدوارم كه انها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بودم پر كنند ،پس حالا مي بيني كه زيباي واقعي چيست؟ مرد چوان بي هيچ سخني ايستاد ،در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت ازقلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفتو در گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخم خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد :ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيبا تر بود زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب اونفوذ كرده بود....
|+|
***********************
|+|
سلام دوستان خوبم قرار نبو آپ كنم ولي مي خواستم بدونيد وبلاگ دوميم به اين ادرسه
http://www.razmavaran2.blogfa.com
خوب هرچند مطالبش هيچ ربطي به دلداري و عاشقي نداره، چون ديگه تصميم گرفتم همون پسر گذشته باشم ورزش كار وقهرمان، تا شايد وبلاگي كه درست كردم دل گرمي باشه برام.براي اين كه شروع كنم هرچند چند روزي مجددن شروع كردم ولي مي خوام با پشتكار وانگيزه زياد باشه خوب من به اين نتيجه رسيدم كه هر چيزی بايد جاي خودش باشه عاشقي ،درس،ورزش ولي من به خاط ر يكي از اينها موارد ديگرو ترك كردم درسته عاشق هميشه بايد معشو قشو دوست داشته باشه پس منم اونو دوست دارم وآرزوي خوشبختي براي اون مي كنم . از شما دوستان خوبم مي خوام يه سري بزنند .راستي مطالبش مربوط به ورزش هاي رزمي و .... |+|
دلم گرفته دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم شكنجه مي شم از خودم نمي تونم شكوَ كنم انگاري كوه قصه ها رو سينه من اومده آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده خنده به ما نيومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترَم تو رو زگار بي كسي يه عمره كه در به درم حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم من واسه آتش زدنت يه كوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن منو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گله كن منو به بازي ميگيرند عقربه هاي ساعتم برگهَ تقويم ميكنه لحظه به لحظه لعنتم آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن نه چرخ كه آرو بگيره يه آدم شكسته تن يه اشتباه يه اشتباه كهنه بود دلهره قرار ما يه قصه هميشگي نترسو دنبالم بيا تومثل سنگ كهربا تو دست يار نا بلد غريبه چشم هاي تو بود كه حرف هاي عاشقونه زد اما تو كيش و مات من بازي برنده اي نداشت دلم به فردا خوش نبود عشق سرم كلاه گذاشت دوباره عاشقيِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِتو خاطره در به در دوباره شونه هاي من چتري براي دو نفر دوباره باج بي كسي به او كه موندني نبود يكي مثل تو بي وفا دشمن اين دل حسود بعد تو عادتش مي دم به روزگار بي كسي تو هم مثل فرشته ها به داد من نمي رسي يه اشتباه كهنه بود دلهره قرار ما فرقي برام نمي كنه مي خواي بياي مي خواي نياي |+|
نمی دونم چرا وقتی می خوام بنویسم نمی تونه اون چیزی باشه که منو ارضا کنه یعنی یه جوری مسیر نوشته هام عوض می شه . راستش :چند شب پیش باهام تماس گرفت اره همون که دلمو شکسته بود اره همون فرشته تنهایی هام می گفت که دلش گرفته و کسی نبوده که باهاش درد دل کنه .بعد از اون همه روز . بعد از تماسش زخم های دلم تازه شد وقتی خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار می شوند به یاد آرزوهای در خاک رفته می افتم . همدیگرو دیدیم .ازش پرسیدم چرا منو یاد گذشته انداخته گفت همین طوری فقط می خواستم با یکی حرف بزنم فرقی نمی کرد کی باشه یه چند لحظه به خودم فکر کردم که من عاشق کی شده بودم چرا من باید کسی رو دوست داشته باشم که خاطرات گذشته رو به پای بچگی ش می گذاره ومی گه من اون موقه بچه بودم خوب دیگه اینم سرنوشت ماست به خودم قول دادم از این خیال این دنیایی که برای خودم ساختم بیرون بیام
آن کس که دائم هوس سوختن ما می کرد ای کا ش می امدو از دور تما شا می کرد
دیدی دلم شکست دیدی که این بلور درخشان عمر من بازیچه بود؟ دیدی چه بی صدا دل پر ارزوی من از دست کودکی که ندانست قدر ان افتاد بر زمین دیدی دلم شکست؟
آنچه می گشتم به دنبالش وای بر من نقش خوابی بود
|+|
به انتهاي احساسي ارام انديشيدم به انچه که ارامشي بزرگ است در نهايت تصويري عاشقانه به دنبال نگاهي عاشق اما محروم
تصويري که سهمي از ان نداشتم فقط حس مي کردم ارامشي بزرگ است
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
که از هوي و هوس راهش جداست ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشيد از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد مرا از عشق سيراب کند
اين احساس که از اسمان باريد از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
و حالا من هم قدري پاک شده ام تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
نگاهت ،
بيانگر راز دلت نبود ! کاش اينچنين بود . ... نمي دانم رفتنت را ، به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟ عشقم ؟
صداقتم ؟
شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !
من که تو را بارها و بارها از آن خود دانستم ، حال چگونه باور کنم که مـــــــــــــــرا براي هميشه تا ابد و قيامت ترک کرده اي ! ..... چگونه ؟ چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟ |+|
ئه لین له قوتبین شه ش مانگ روژو شه ش مانگ شه و خه لکی نه ویستو ه و چاو له خه و ه ئه من له کام قوتبین ده ژیم که ئه مه بیست و یک سال هه ر شه و.
گویند در قطبین شش ماه روز شش ماه شب آدم نشنیدند چشم در خوابند که من در کدامین قطبم که اینک بیست و یک سال همه اش شبه
|+|
اون رفت خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم. یادم می یاد یه روز بهم گفت بدون من می میره اما حالا... کو؟ کجاست؟ کو اونی که می گفت بدون من می میره؟ می دونی چیه؟ دلم واسه خودم خیلی می سوزه وقتی یادم می یاد چه جوری حاضر بودم زندگیمو واسش بدم. حتی قطره های اشکمو ندید همون اشکایی که هر موقع از چشمام جاری می شد می گفت:وقتی گریه می کنی و این اشکا رو گونه هات می لغزه انگار آسمون رو سرم خراب می شه اما چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام گذشت و هیچ اعتنایی نکرد. منم همه ی اشکامو تو یه تنگ بلور جمع کردم یه گل شقایقم پر پر کردم و ریختم روش آخه می گن این جوری مسافرت خیلی زودتر بر می گرده . شاید این جوری باشه گرچه تا حالا این اتفاق نیفتاده. ولی حیفه اشکام آخه خودم اونو تو اشکام دیدم و می دونم اگه از چشمام بیفته دیگه نمی بینمش. پس اشکامو پیش خودم نگه می دارم تا اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ بلورو نشونش بدم و بگم: بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتی
|+|
قصه آدم
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره،خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت ،یه پوست نازک بود رو دلش. یه روز آدم عاشق دریا شد.انقدر که با تمام وجودش خواس تنها چیر با ارزشی که داره بده به دریا.پوست سینه شو درید وقلبشو کند وانداخت تو دریا موجی اومد ونه دلی موند نه آدمی. خدا دل ادمو از دریا گرفت ودوباره گذاش تو سینش.آدم دوباره آدم شد ولی امان از دست این آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد،دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگی ،باز نه دلی موند نه آدمی . خدا کم کم داشت عصبانی میشد،یه بار دیگه دل آدمو برداشتومحکم گذاشت تو سینه اش.ولی مگه این آدم،آدم می شد.این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد.همه اخم وتخم خدا یادش رفت وپوست سینه شو جر داد وباز دلشو پر کرد میون آسمون،دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد قل خورد و افتاد تو دامن خدا. نه دیگه ...خداگفت...این دل واسه آدم دل نمی شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.خدا این بار که دل رو گذاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس گشید روش که دیگه آها دیگه....بسه. آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل ...چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده.چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده،دس کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید ...یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درس شد..واین برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درس شد. بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد.روزها وروزها گذشت وآدم با اون قفس سنگین خسته وتنها روی زمین سفت خدا قدم می زد واشک می ریخت.آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخ رو زمین وشکل مرواری می شد بر می داشت وپرت می کرد طرف خدا تو آسمون .تا شاید دل خدا واسش بسوزه وقفسو در بیاره. اینطور بود که آسمون پر از ستاره شد. ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت.یه چاقو برداشت و پوست سینه شو پاره کرد.دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته...دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجش می زد وتالاپ تولوپ می کرد. انگشتاشو کرد زیر همون میله درس روی دلش بود وبا همه زوری که داش انو کند.آخ...اونقدر دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید وپخش زمین شد. ... خدا از اون بالا همه چی رو نگا می کرد دلش واسه آدم سوخت.استخونو برداشت ومالید به دریا وآسمون وجنگل. یهو همون تیکه استخوان روی هوا رقصید ورقصید. چرخیدو چرخید آسمون رعد زد و برق زد. دریا پر شد از موج وطوفان ودرختای جنگل شروع کردن به رقصیدن. همون تیکه استخوان یواش یواش شکل گرفتو شد یه فرشته ،با چشای سیاه مثه شب سمون ،با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل،اومد جلو دست کشید روی چشای بسته آدم. آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید.هی چشاشو مالید ومالید وهی نیگا کرد.فرشته رو که دید با همون یه دل که نه صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .همون قد که عاشق آسمون ودریا وجنگل شده بود،نه...خیلی بیشتر پا شد وفرشته رو نیگا کرد.دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود.خواس دلشو دربیاره وبده به فرشته.ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نیومد.باید دوسه تا ازونا رو میکند. تا دستاشو برد زیر استخوان قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومد جلو.دستاشو باز کرد وآدمو بغل کرد. سینشو چسبوند به سینه آدم. خدا از اون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش. آدم فرشته رو بغل کرد .دل آدم یواش یواش نصفه شد وآروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم.فرشته سرشو آورد بالاوتوی چشای آدم نیگا کرد . آدم با چشاش خندید. فرشته سرشو گذاشت رو سینه آدم وچشاشو بست.آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد واز ته دل دست خدا رو بوسید. اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد. خدا پرده آسمونو کشید وآدمو با فرشتش تنها گذاش.
|+|
حرفهای نگفته دلم
عشق من به تو همانند عشق پروانه به شمع بود عاشقانه دوستت داشتم عاشقت بودم وچيزي رو نمي ديدم عشق تو کورم کرده بود اختیارم دست خودم نبود هر وقت تو رمی دیدم فکر می کردم تمام دنیارو بهم دادن با دیدنت از خوشحالی دلم خوشحال می شدم خوشحال می شدم از این که عاشقم از این که یه معشوق دارمو اونم منو دوست داره يادته مي گفتي دوستم داري يادته مگفتی فقط منو داری یادته ولي آخرش چي شد .تو رفتي و من تنها يي تنها شدم تمام بال و پرم سوخت ولي تو رفتي و تنهاي تنها شدم با رفتنت دلم شکست ولي تو رفتي وتنهاي تنها شدم در اين دنيا فقط تو رو داشتم ولي تو رفتي و تنهاي تنها شدم بعد تو باران مهمونم چشمام شد ولي تو رفتي وتنهاي تنها شدم مي دونستي دوستت دارم ولي تو رفتي و تنهاي تنها شدم تو عشق منو ديدي ولي تو رفتي من تنهاي تنها شدم نیاز منو دیدی ولی تو رفتی ومن تنهای تنها شدم
هرچند دوست دارم ولی الاهی تنها ترین تنها کست تنهای تنهایت گذارد |+|
چراوقتي که آدم تنها ميشه غم وغصه اش قديه دنياميشه ميره يک کوشه ي پنهون مي شينه اونجارو مثل يه زندون مي بينه چراوقتي که آدم تنها ميشه غم وغصه اش قديه دنياميشه ميره يک کوشه ي پنهون مي شينه اونجارو مثل يه زندون مي بينه غم تنهايي اسيرت مي کنه تابخواي بجنبي پيرت مي کنه وقتي که تنها مي شم اشک توچشم پرمي زنه غم مياديواش يواش خونه ي دل درمي زنه ياداون شبها مي افتم زيرمهتاب بهار توي جنگل لبه چشمه مي نشستيم من ويار غم تنهايي اسيرت ميکنه تابخواي بجنبي پيرت مي کنه مي گن اون دنياديگه مثل قديمانمي شه دل اون آدمازشته ديگه زيبانمي شه اون بالا بادداره زاغ ابرارو چوب مي زنه اشک اين ابرازياده ولي دريانمي شه غم تنهايي اسيرت مي کنه تابخواي بجنبي پيرت ميکنه
غم تنهايي اسيرت مي کنه تابخواي بجنبي پيرت مي کنه وقتي که تنها مي شم اشک توچشم پرمي زنه غم مياديواش يواش خونه ي دل درمي زنه ياداون شبها مي افتم زيرمهتاب بهار توي جنگل لبه چشمه مي نشستيم من ويار غم تنهايي اسيرت ميکنه تابخواي بجنبي پيرت مي کنه مي گن اون دنياديگه مثل قديمانمي شه دل اون آدمازشته ديگه زيبانمي شه اون بالا بادداره زاغ ابرارو چوب مي زنه اشک اين ابرازياده ولي دريانمي شه غم تنهايي اسيرت مي کنه تابخواي بجنبي پيرت ميکنه |+|
می خوام بشنوی که بعد رفتنت بر من چه گذشت
پاييز اومد با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش . خيلي آروم تو شهر قدم گذاشت. پاييز اومد،
پاييزي كه دوست داشتني بود. پاييزي كه تموم رنگهاش خاطره بود ، اما اينبار تنها اومد،
تنهاي تنها ، انگار ميدونست نميتونم صداي قدمهاش رو تو كوچه پس كوچه
هاي دلم تحمل كنم، ميدونست نمي تونم صداي خش خش برگهاي زرد و بي گناه
آرزوهام رو زير پاهاي وحشيش بشنوم . پاييز اومد و باز از اين همه رنگ دلم
گرفته. كاش پاييز همونطور كه نگاهت رو از من گرفت مي تونست يادت رو هم
از من بگيره . كاش جاي آرزوها خرمن خاطراتم خاكستر ميشد، كاش بناي عظيم
غرورم را با نگاهي ويران نميكردم كه حالا زير اين آسمون خاكستري بر سر
خرابه هاش اشك حسرت ببارم . حالا كه تو اينطور سر جنگ داري به كي تكيه
كنم . حالا كه سكوت مهمون تنهاييم شده ، چطور بگم داري اشتباه ميكني . ديگه
اشك هم قدرت برداشتن اين بغض سنگين رو نداره . اين روزها حتي خاطرات
خوش هم به دلم زخم ميزنند ... . و تو ... .تو كه هنوز نتونستم دلم رو از
نگاهت پس بگيرم. تو كه از همه چيز بي خبري و فقط دلم رو زخم ميزني ، تو
كه... .كاش ميتونستم یه دل سنگي مثل آدمكهاي ديگه داشته باشم تا جاي خالي
دلم رو حس نميكردم، اونوقت مي تونستم حرفهات رو قبول كنم اونوقت ديگه به
خواست تو عذاب نمي كشيدم. اگه تو منو لايق عذاب ميدوني حرفي ندارم .گاهي
شك ميكنم اوني كه نگاهش خورشيد آسمونم بود اوني كه كلامش آرامش دنياي
من بود تو بودي ؟؟؟پس چرا حالا... . حالا بيشتر از هر چيز منتظر بارونم تا هق
هقم رو پشت هق هق ِاشكهاش پنهون كنم. حالا من يه پاييز واقعي ميخوام تا با
اشكهاش تموم پيكرم رو بپوشونه اونوقت من و پاييز يكي مي شيم، مست از
بوي خاك بارون خورده و خيره به كوچه هايي كه تك و تنها زير اشكهامون تو
سياهي شب گم ميشن : كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
آسمان سينه ام پر درد مي شد ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد
اشكهايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ...شعري آسماني
در كنار قلب عاشق شعله ميزد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ... همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته پيش رويم
چهره تلخ زمستاني جواني پشت سر :
آشوب تابستان عشقي ناگهاني سينه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پايز بودم ...
خوب ميدونم اين حرفها ديگه بيهوده ست . مي دونم ديگه هيچ وقت نمي تونم تو
شهرچشمات قدم بزارم . كاش مي دونستي رفتنم رو نمي خواستم . كاش همون
وقت كه هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمات رو به روم مي بستي .
كاش همون وقت كه لبخند رو گوشه ي لبات ديدم چشمهام رو مي بستم . حالا چه
كنم با اين دل كه آسمونش هميشه باروني ميشه.اين گريه ها و اين بغض
هميشگي ديگه برام شده عادت . دل كندم از شهري كه مال من نبود ،رفتم كه تو
سياهي شبها گم شم ، رفتم كه خيال همه رو راحت كنم ، رفتم كه ديگه هيچ وقت
نباشم ، رفتم كه ديگه هيچ وقت دل مهربونت رو زخم نزنن . بايد مي رفتم ،راهي
جز رفتن باقي نمونده. بودنم فرياد خاموشي بود كه فقط بغض و اشك به من
هديه داد . حالا تك و تنها تو خزوني كه زودتر از هميشه به دلم پا گذاشته به
گلهاي حسرت كه از زير برگهاي خشك و زرد آرزوهام سر در آوردن خيره
ميشم . من اولين رهگذر اين جاده نبودم و آخرين هم نشدم ، ثانيه ها رد پاها رو
پاك ميكنند طوري كه انگار هرگز كسي از اين جاده گذر نكرده . ..
کد خدای محله
|+|
بی تو
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتی بر لب آن جوی نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان زمان رام خوشه ي ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ « از اين عشق حذر کن! لحظه ای چند بر اين آب نظر کن آب، آيينه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! » « حذر از اين عشق؟ سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشست تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم » باز گفتم که: « تو صيادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم … » مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت اشک در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم پای در دامن اندوه کشيدم نگسستم، نرميدم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم…!
|+|
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه من برگشتم .برگشتم با دله پاییزی وتنهایم
|+|
سلام به همه ای دوستان خوب من چند روز می خواهم برم سفر وشاید نتونم چیزی در این مدت بنوسم ولی شما می تونید نظر های خودتونو بدید .وبرای دیدن مطالب بیشتر به روی شهرور ۱۳۸۴در قسمت آرشیو کلیک کنید با تشکر از همه ای شما همه تو نو دوست دارم
|+|
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه امروز قالب وبلایگمو تغیر دادم خوب دیگه بی کاریه چی کارش می شه کرد از دوستان خوبم می خوام که نظرشونو راجب این تغیرات بنویسن یادتون نره |+|
و بعد از رفتنت
شبی از پشت یک تنهای نمناک وبارانی ،ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهات دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را بین گل های که در تنهایی ام رویید،با احساس جدا کردم وتودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم همین بود آخرین حرف ومن بعد از عبور تلخ وغمگیدت حریم چشمایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید واکردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا ،شاید خطا کردم وتو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا،تا کی ،برای چی، ولی رفتی وبعد از رفتنت بارن چه معصومانه می بارید وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت وبعد از رفتنت رسم ن.ازش در غمی خاکستری گم شد
|+|
بعد از تو دیگر شعر گفتن با یاد تو مرا راضی نمی کند دیگر
خاطراتت مرا سیری نمی دهد و دیگر خیال با تو بودن آرامم نمی
کند من تو را می خواهم خودت را وجودت را که سر شار از غرور
و محبت است کسی را می خواهم که دستان پر ز مهرش در
سرمایی ترین زمستانهای تنهایی گرما بخش دستانم بود من
وجود کسی را خواهانم که سخنانش برف یخ زده دلم را ذوب کرد
و در آن چشمه زیستن را روانه ساخت آری !!!!!! من کسی
را می طلبم که چگونه زیستن را به من آموخت و چگونه انتخاب کردن را.........
هنگامی که احساس پوچی مرا اسیر خود می ساخت احساس
بیهودگی احساس نیستی احساس زنده بودن نه زندگی کردن تو
و نگاه های آرامش بخشت روزنی در قلبم باز می کردید نمی
دانم آیا چشمانم این ثانیه ها و روز های تلخ و شیرین را بار دیگر
خواهد دید؟!! و آیا باز این دوستیها ادامه خواهد یافت؟!!
چشمانم اسیر قفسهای طلایی نگاه تو اند!!!.............
نمی دانم نگاه تو چه طور قفس ها را باز می کندو چشمانم را
آزاد؟؟.......آیا چشمانم میلی به جدایی و آزادی خواهند داشت؟!!
|+|
|+|
یادته برات نوشتم آگه عاشقم نباشی الاهی بمیری... آگه دوستم نداشته باشی غیر من کسی رو داشته باشی آلاهی بمیری بعدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم خودم بمیرم...آگه تو یه روز خواسته باشی که منو دوست نداشته باشی خودم می میرم ....برات بمیرم....برات بمیرم.... نبینی قهر خدارو بدیی یای روزگارو الاهی نمیری .... به بون سایت روی سرم می دونی برات دربه درم الاهی نمیری ....وقتی تو چشات ضول می زنم با غم نگات فال مزنم وقتی می بینم دوستم داری از ته دلم داد می زنم آگه یه روزی فرشته ها بخوان تورو زود تر ببرن به اونا می گم که از قدیم ماهی رو با تونگش می برن
|+|
در کوچههاي بيتپشِ سرد، عاقبت من تمام شدم ... بي آنکه از کسي يا چيزي دلگير باشم ، تمام شدم . ... ناگهان احساس کردم تمامي فصلها ، بايد فصل بد تنهايي باشند . ... ناگهان پنجرههاي بزرگ خانهي روياييام رنگ سياهي گرفت ، سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ، .... و اکنون به سوگ نشستهام ... تنها ... بيهمدمي که تسلي خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ... چقدر تمامي لحظهها برايم طولاني ، بيهوده، زشت و نفرتانگيز شدهاند ... من سوگوارم ... سوگوار مهربانيام ... من ... مني که هميشه از پايان شروع کردهام ... آنگاه که همه چيز تمام شده به نظر ميآمد ، آنگاه که مهرباني در مهجوريتي مضاعف قرار ميگرفت ، تلاش ميکردم که پيوندهاي مهر را ـ چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ استوار نگهدارم . تلاش ميکردم پيوندهاي گسسته را دوباره برقرار کنم. ...من سوگوارم و ديگر توان و اميدي باقي نمانده است ... من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهي است تنها و بيهمدم به سوگ خويش نشستن ... من تمام شدم ... ميخواهم رها شوم ميخواهم انتظار چشمانم را بسرايم
خستهام ديگر دريغ
ديگر تمام شد
اي کاش تواني بود به انتظار ..... ميخواهم رها شوم ... ....می خواهم رها شوم.... |+|
بيگانه جدا دوست جدا ميشکند بيگانه اگر ميشکند حرفي نيست از دوست بپرسيد که چرا ميشکند
|+|
در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی
چقدر زمان طولانی شده
یا شاید ساعت عمر من کند کار میکند ؛
نمی دانم . چیزی را نمیفهمم .
خاطراتم را دوباره بالا میآورم و نشخوار میکنم .
چقدر شیرین است .
طعم خوش دوست داشتن .
نه !
صبر کن .
اینگار در این بین چیزی مانده شده .
چه بوی تعفنی میدهد !
امشب اینجا ضیافتی برپاست .
باید پنجر ها را باز کنم .
اینجا بوی نا میدهد .
بوی تعفن .
بوی ماندگی .
فهمیدم ! بو ، بوی تنهایی ست
شامه ام را پر میکنم از تنهایی و در سینه حبس میکنمش تا تنها بماند .
تنهایی را حبس میکنم تا تنها برای من بماند .
آری ! من دیگر تنها نیستم .
بغض ، حسرت ، امید ، انتظار ، خاطره و اشک ...
امشب چه جمعیست اینجا .
همه هستند
بنوازید و بخوانید ...
بردی از یادم / دادی بر بادم / با یادت شادم .....
باید برقصیم . همه با هم و در آغوش هم .
چه هم آغوشی زیبایی .
من در آغوش تنهایی
اشک در آغوش صبر
عشق در آغوش غم
امید در آغوش انتظار
و خاطره در آغوش حسرت
باید از این سرمستی فریاد شادی بزنم .
بغض نمیگذارد .
نفسم تنگ آمده
خدایا : چه شده ؟
«در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی »
|+|
دلم گرفته
می دونید بعضی وقتا آدم ها دلشون تنگ می شه. ولی من امروز به اندازه تمام زندگیم دلم تنگ شده برای چیز های که داشتم واز دست دادم می دونید این روزها خیلی دلم گرفته جوری که بارون همیشه مهمونمه دلم گرفته از دروی عشق ها،بی وفای آدم ها،از بی کسی وتنهای. به این فکر می کنم چرا وقتی کسی رودوست داری دیگه نباید دوست داشته باشی وبا او بودن برات ارزو باشه ،ولی چرا باید نتونی اونو داشته باشی کسی که زمانی به تو ابراز عشق می کرد
ولی من با این همه غرورش دوستش دارم.می دونم انسان عاشق باید همیشه معشوقشو دوست داشته باشه
|+|
اینجا دیگه آخر راست
اینجا دیگه آخر راست _ پای تو موندن اشتباست
|+|
اگر قهر کردم گفتم دارم از خونه می رم بگو نرو درو باز کردم گفتم واسه همیشه می رم بگو نرو اگر گفتم دیگه دنبالم نبا گوشه کنار منو نپا شب تا صبح چشام بیدار برو تو خواب من نیا بگو نرو پیشم بمون دوستت دارم پیشم بمون اگر ناز کردم وبا عشو صدات کردم یه قطره اشک تو چشمام بود یواشکی نگات کردم یواشکی رامو کج کردم یا جای منه یا تو بد اخلاق لج کردم نگاهی تو چشمام کن من عاشقو صدام کن یه جوری التماس کن با گریه هات کبابم کن اخه من رفتنی نیستم بی تو موندنی نیستم دلم شمعو تو همچون اتش سوزیدنی نیستم
|+|
یه شعر عاشقانه به زبان کردی که به زبان فارسی هم ترجمه شده
له سهريٌ بوٌ خواريٌ خهزانيٌ پهلكيٌكي زهردكي ههلٌدايه خوارهوه چيلكهيهك له ئاودا گرتيهوه و كهوته نيٌو باوهشي! پهلكهكه شهرمي كرد! چيلكهكه سهيري كرد.. ناسيهوه ئهم پيٌيوت: ئهمناسي؟! توٌ كچه دراوسيٌي لقيٌكي گهرِهكي خوٌمان بووي ئاي خوايه! ئهوساكه چهند جوان بووي، ئيٌواران به كالاٌي سهوزهوه له ههيوان ئهوهستاي كورِگهلاٌي ئهو ناوهت شيٌت ئهكرد! له بيرته پهپوولهم چهند جار نارد بوٌ ماچيٌ ههر نهتنارد! له بيرته؟! وا ئيٌستهيش كهوتويته باوهشم.. بهلاٌم ئاخ له دواي چي؟! من چيلكه پياويٌكم پيرهميٌرد توٌيش گهلاٌژنيٌکي پيريٌ ژن
«شهپوٌليٌك شانيٌكي ليٌدان و خهريك بوو نوقم بن!»
چيلكهكه ههناسهي سوار بوو بوو. ئاخيٌكي ههلٌكيٌشا و.. ئهمجاره وتيهوه: زهمانه!.. چي بلٌيٌين! دهتوخوا حهسرهته له دلٌما و با نهيبهم بوٌ ژيٌر ئاو بوٌ دواجار ئهو ماچهم بدهريٌ بهرلهوهي پيٌكهوه ههردووكمان بخنكيٌين!.
از بالا به طرف پايين خزاني برگي زرد را ريخت شاخهاي خشكيده آن را از آب گرفت و در آغوشش افتاد شرمي برگ زرد را فرا گرفت شاخهي خشك نگاهش کرد.. بازش شناخت به او گفت: ميشناسيدم؟! تو دخترْ همسايه شاخهاي از محلهي خودمان بودي خدايا! آن زمان چقدر زيبا بودي، نزديكيهاي غروب با لباس سبز رنگت بر ايوان ميايستادي پسرْ برگهاي آنجا را شيداي خود ميكردي! يادت هست چند بار پروانه را براي يك بوس فرستادم هرگز نفرستادي! يادت هست؟! و اينك در آغوشم افتادهاي.. امّا افسوس پس از چه؟ من شاخه مرديام پيرمرد تو هم برگ زنياي پيرزن
«موجي شانهاي انداخت و نزديك بود هر دو غرق شوند»
شاخهي خشك به نفس نفس افتاد آهي بلند كشيد و اين بار گفت: زمانه!.. چه بگوييم؟! تو را به خدا حسرتيست در قلبم و نگذار با خود به زير آب ببرم براي آخرين بار آن بوس را به من ده پيش از آنكه باهم هر دو غرق شويم!
|+|
به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت تقديم به تمامي آناني که هنوز هم تکه اي از آسمان در چشمانشان جِرعه اي از دريا در دستانشان وتبسمي زيبا از خاطره ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دل هايشان به يادگار مانده است.
........................................... عشق فرشته
فرشته روبروي خــــدا ايستاده بود ، خــــدا او را از عاشق شدن بر حذر داشته است : " تو نمي تواني عاشق شوي ؟ خودت يک بار تجربه کردي! آنها ( انسانها )دیگر هيچگاه عاشق نميشوند ... عشقشان از روي رياست..." فرشته با چشمان پرسشگر خـــــدا را نگريست ؛ در برابر خـــــدا گويي قدرت کلام از او گرفته ميشد . خـــــدا راز نگاهش را فهميد... " بله! من خودم قدرت عشق را از فرشته ها گرفتم و درقلب انسانها جاي دادم، ولي نميدانم چه بر سر آنها آمده که عشق را فراموش کرده اند .... دوست داشتن آنها با ريا همراه شده است..." خــــدا آنقدر عصباني بود که فرشته يک لحظه فراموش کرد ؛ "او مهربانترين مهربانان است.... " خود را به خدا رساند...با همان شوري که در تمام فرشتگان وجود دارد ، چشم در چشم خــــدا دوخت ، دستانش رابه نشانه التماس در هم گره کرد: خواهش مي کنم !! خــــدا چند لحظه به چشمانش خيره شد و بدون حرفي رفت........لحظه ديدار نزيک بود ... بايد خــــدا را راضي ميکرد... نامه اي به خــــدا نوشت : « بنام تو» خداي خوب ومهربانم ! اي خالق زيبايي ها ! اي مظهر عشق... ! ميدانم همه آنچه مي گويي ، تمام نگراني هايت براي من است؛ ولي براي همين يکبارو آخرين بار.... مرا ببخش. دوستت دارم فرشـــتــه ي تــو....
آماده رفتن شد . آن کوچه هميشگي ... آن کوچه را دوست داشت و آن درخت بید و آن دیوار کاه گلی را...مثل همیشه زودتر رسیده بود. اول به بید مجنون سلام داد ، بید هم با تکان دادن شاخه هایش جوابش را داد . سپس کنار دیوار کاه گل رفت که همیشه با معشوقش به آن تکیه می داد ، با دیوار هم احوالپرسی کرد. زیر لب زمزمه می کرد: من اینجا چشم در راه توام**** من اینجا چشم در راه توام !! سایه ای دید ؛ در این ساعت تنها معشوقش میتوانست باشد ، ادامه داد: من اینجا چشم در راه توام،ناگاه تورا از دور می بینم که می آیی***ورا از دور می بینم که می خندی***سراپا چشم خواهم شد *** آری ! او بود ، معشوق فرشته .... دستانش را به سویش دراز کرد . معشوق زمینی دستانش را گرفت.فرشته با همه وجود به او لبخند زد.ناگهان یادحرف خــدا افتاد :« عشق زمینی به ریا آلوده است! » خودش نیز یکبار تجربه کرده بود ؛ چقدر سختی کشیده تا توانست از آن عشق دل بکند...دلش شکست . چشمانی که تا چند لحظه پیش می خندید به ناگاه افسرده و غمگین شد. معشوقش فهمید . کنار بید مجنون رفت... بید زمزمه ای در گوشش کرد.فرشته سر بر سینه دیوار کاه گل داشت و آرام آرم می گریست. معشوقش خود را به او رساند ، تا چشم فرشته به او افتاد از ته دل فریاد کشید: من از آدم ها متنفرم .... از دورویی ، دورنگی ، ریا ، از عشقهای دروغین آنها ، از نقش بازی کردن آنها ، از نقابهایی که به چهره می زنند ، آنها خیلی راحت قلب دیگران را می شکنند و خیلی آسان احساسات پاک دیگرا را با سنگدلی تمام زیر پاهایشان له می کنند........... من از آدم ها ، عشق دروغین و قلبهای سنگیشان متنفرم........... فریاد می کشید انگار می خواست ، خدا هم بشنود. آنقدر گفت و گفت تا از گریه بی حال شد. معشوقش دنبال قطره ای آب می گشت ؛ اگر آب به فرشته نمی رسید غالب تهی می کرد و می مرد... اما دریغ از قطره ای آب... خود را به فرشته رساند . روبرویش نشست دستان سرد فرشته که دیگر هیچ اثری از زندگی نداشت در دست گرفت اشک می ریخت و زیر لب می گفت: او لایق عشق پاک تو و قلب تو نبود...... سر به آسمان بلند کرد ولی خدا..... معشوق به فرشته نگاه میکرد که بی جان ... ناگهان یاد اشک چشمانش افتاد . قطره ای از اشکش را در دهان فرشته ریخت . قطره دوم... قطره سومفرشته چشم باز کرد. معشوقش را دید که بالای سر او نشسته و به پهنای صورت اشک میریزد و با همه وجود می خندد !!فرشته همه آنچه بین خودش و خدا گذشت ، از عشق قبلی اش برای معشوقش گفت . همه جاهایی که فرشته به هق هق می افتاد ، معشوقش نیز گریه میکرد.فرشته اشکهای معشوقش را پاک کرد دستهایش را محکم گرفت ، مستقیم به چشمانش نگاه کرد ، هرچند با پرده اشکی که در چشمش جمع شده بود نمی توانست ببیند، ولی پلک نزد ، گفت: اگر یک روز از من، از عشق فرشته، خسته شدی ودیگر دستهایم گرمایی برایت نداشت ،به خودم بگو... " مرا به خدا نسپار ..." معشوق رویش را برگرداند و با عصبانیت بلند شد و دست فرشته را رها کرد .فرشته با همه عشقی که در دل داشت ، صدایش کرد. ایستاد ! رو به فرشته کرد و گفت : " تا تو ، من و عشقم را بخواهی ، دوستت خواهم داشت ." فرشته خوشحال شد . میخواست همه حرفهایش را به خدا بگوید....مثل شبهای گذشته ، معشوق فرشته ، برایش شعرهای عاشقانه خواند و فرشته پابه پای شعرهایش اشک می ریخت... بید مجنون از این همه عشق و صفا شاخه هایش را تکان داد و دیوار کاه گلی از باد خواست تا بوی کاه گل تنش را با بوی عشقی که فضای کوچه را پر کرده بود به همه جا برساند ؛ تا همه بدانن هنوزهم انسانها با همه ی قلبشان عاشق می شوند
|+|
|
| Powered By BLOGFA - This Template Designd By Reza Aminzadeh |